نمایشنامه های کوتاه
غلامحسین ساعدی/1314-1364
صحرا.چاهي در وسط صحرا قرار دارد كه دورش را سيم خاردار كشيده اند دلو
بزرگي كنار تيرك پرچين گذاشته اند و طناب كلفتي دور آن چنبر زده است.مسافر
خسته و پا برهنه با يك تا پيرهن و شلوار وارد صحنه مي شود .به شدت تشنه است
و له له مي زند .به طرف چاه ميدود.چند بار دور پرچين چرخ مي زند و سرك مي
كشد.مي خواهد از وسط سيم ها بگذرد نمي تواند سيم ها را مي گيرد
و مي كشد.انگشتانش زخمي مي شود .دوباره دور چاه مي دود و چرخ مي زند باز
سيم را مي گيرد و مي كشد ،باز دوباره دور چاه مي دود و له له مي زند .مي
ايستد .پاي تيرك ها مي نشيند و با ناخن ،خاك هاي دور تيرك را مي كند.زور مي
دهد .تيرك از جا كنده مي شود .تيرك دوم و سوم را هم مي كند سيم ها را جمع
مي كند .يك طرف چاه بي حفاظ مي شود
دلو خالي را بر مي دار و به چاه مي
اندازد .سر طناب را به دست دارد .چاه عميق است دلو سنگين و پر را بالا مي
كشد .مشك پر و بزرگي را توي دلو گذاشته اند .با تعجب به مشك نگاه مي كند آن
را از تئي دلو بر مي دارد وتكانش مي دهد صداي آب شنيده مي شود .با احتياط
دهانه ي مشك را باز مي كند .مشك از آب خالي و پر است از باد .از توي چاه
مي خندند مرد مشك خالي را مي اندازد توي چاه.مشك را دوباره پرتاب مي كنند
بيرون.
دلو را به چاه مي اندازد وطناب را تكان مي دهد و بالا مي كشد
.كتاب بزرگ و كهنه اي بالا مي آيد .كتاب را بر مي دارد و ورق مي زند .كتاب
رنگين و مصور است .مسافر ذوق زده تماشا مي كند .از توي چاه گريه مي
كنند.كتاب از دست مسافر به چاه مي افتد .مرد منتظر نگاه مي كند .كتاب را
بالا نمي اندازند .دلو را به چاه مي فرستد و طناب را تكان مي دهد و بالا مي
كشد.يك دست و يك پاي بريده داخل دلو است .مرد مي ترسد .از توي چاه مي
خندند .مسافر دست و پاي بريده را مي اندازد تي چاه .دوباره بيرونشان مي
اندازند.دلو را به چاه مي انداز و طناب را تكان مي دهد و مي كشد بالا و
نگاه مي كند الماس درشتي توي دلو است .مرد،ذوق زده الماس را به دست مي گيرد
و مي چرخاند.از توي چاه صداي گريه مي آيد .مسافر به فكر فرو مي رود الماس
ازلاي انگشتهايش به چاه مي افتد .الماس را بيرون نمي اندازند.
مرد
خشمگين دلو را به چاه مي اندازد و طناب را تكان مي دهد و مي كشد بالا.لاشه ي
مار بزرگي توي دلو است مي ترسد از توي چاه مي خندند .مرد لاشه ي مار را به
چاه مي اندازد دوباره آن را بالا مي اندازند.
مسافر مي نشيند روي خاك
.به فكر فرو مي رود.لاشه ي مار دست و پاي بريده و مشك خالي را كنار هم مي
گذارد.بلند مي شود و دلو را مي اندازد توي چاه و طناب را تكان مي دهد و مي
كشد بالا .انار بزرگي توي دلو است .مرد از چاه فاصله مي گيرد .مي خواهد
انار را گاز بزند.،نمي تواند از توي چاه صداي خنده ي چندش آور به گوش مي
رسد .مسافر خشمگين لب چاه مي رود و انار را به چاه پرتاب مي كند .انار را
بالا نمي اندازند.مسافر دلو را كناري مي اندازد.سرش را ميان دست ها گرفته
چند بار دور چاه مي چرخد.به آسمان و افق نگاه مي كند ،همه جا خاموش است.
مي آيد كنار چاه دلو را بر مي دارد و مي اندازد به چاه و طناب را تكان مي
دهد و مي كشد بالا .شمايلي طوي دلو است .شمايل را مي گيرد و به سينه اش
فشارمي دهد.از توي چاه صداي گريه ي چند مرد و زن شنيده مي شود .چشم هاي مرد
پر از اشك مي شود .شمايل از دستش مي لغزد و مي افتد توي چاه .شمايل را
بيرون نمي اندازند.
مرد چند لحظه فكر مي كند.دوباره دلو را بر مي داردو
مي اندازد توي چاه .طناب را تكان مي دهد و بالا مي كشد.طپانچه اي توي دلو
است .آن را بر مي دارد .از توي چاه صداي خنده مي آيد.طپانچه را مي اندازد
توي چاه.طپانچه را پرت مي كنند بيرون.مرد دوباره طپانچه را مي اندازد توي
چاه .به بيرون پرتابش مي كنند.صداي خنده صحنه را فرا مي گيرد.مسافر طپانچه
را بر مي دارد.خم مي شود.توي چاه را نگاه مي كند.صداي خنده قطع مي شود.مرد
دهانه ي طپانچه را به دهان مي گذارد و ماشه را مي چكاند. صداي گلوله در
صحنه مي پيچد .
مرده ي مسافر به چاه مي افتد.از توي چاه صداي خنده ي شديد عده اي به گوش مي رسد .لحظه اي سكوت.مرده ي مسافر را پرت مي كنند بيرون
لال بازي ها /فقير/اوچونجو داستان /
نشر ماه ریز/ لال بازی ها/ تهران. 1381
